زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

هفته 29 ام

قشنگم شما الان ٢٨ هفته و دو روزته.ماهیچه ها و ریه ات در حال رشده و سرت بزرگتر شده تا با مغز در حال رشدت هماهنگ بشه. الهی دورت بگردم مامانی احساس خاصی دارم حس میکنم خدا خیلی دوستم داره که تو رو بهم هدیه داده و تا الان الحمدلله هم من و هم شما به سلامتی این راه رو طی کردیم . دختر قشنگم میدونم الان دیگه کم کم داره جات تنگ میشه و اذیت میشی ولی چاره ای نیست باید تحمل کنی تا ٤٠ هفته ات کامل بشه و به سلامتی پات رو بزاری تو دنیای ما. دخترم این بیرون همه چیز قشنگ و حیرت انگیزه و نشانه ای از وجود خداوند قادر و متعال. وقتی به دور و برت نگاه میکنی برای همه چیز باید خدا رو شکر کنی از اعضای وجودت که با ظرافت خاصی کنار هم گذاشته شدن گرفته تا اسمونی که ب...
13 آذر 1392

مهمونی کوچیک مادرجون

سلام دختر نازنینم چطوری مامانی؟ امروز هم یه روز قشنگ دیگه بود که گذشت. عسلم امروز وقتی بابایی سرکار رفت منم برد خونه مادرجون. برای ناهار خاله بزرگ(خاله من) وخاله زینب(دختر خاله بزرگ) خونه مادرجون بودن. زن دایی سمانه هم اومده بود.جات خالی بود عسلم خیلی خوش گذشت. خاله زینب الان ٩ هفته بارداره و حالش خیلی خوب نیست حالت تهوع و... از بوی غذا و ادکلن و همه چیز بدش میاد. حتی غذا هم نمیتونه درست کنه.طفلی خیلی اذیت میشه. راستی تو و بچه خاله زینب ٢٠ هفته ای با هم تفاوت دارین یعنی حدود چهار ماه و نیم. اون رو که میبینم خدا روشکر میکنم که من اینطوری نبودم فقط یه کم بینی ام تیز شده بود و بوهای مختلف اذیتم میکرد یا مسواک زدن حالم رو بد میکرد. خیلی چی...
13 آذر 1392

بازم رفتيم خريد

سلام نازنينم خوبي مامان؟ دختر قشنگم ديروز صبح با مادرجون براي خريد رفتيم بازار فردوسي. مادرجون واست يه سارافون لي خوشكل و زير سارافوني سفيد يقه B گرفت.يه بلوز شلوار سرخابي و يه جوراب شلواري سفيد ناز هم گرفت. الهي قربونت برم كي ميشه اينا رو تنت كنم و كلي ذوق كنم. دو تا پيشبند كوچولوي ناز براي قشنگم و ليف و دستكش و كلاه نوزادي و پاپوش و... گرفت. ديروز روز لباس بود 99 درصد خريدهامون لباس بود براي شما خانومي.حالا بگو ماماني برات چه چيزهايي خريده: 7 تا شلوار تك براي تو خونه ات، 5 تا زيرپوش استين كوتاه،1 حلقه استين، 5 تا زير دكمه، يه ست 4 تيكه زيرپوش و حلقه استين و شلوار و مانتو،يه شورت و زيرپوش،يه مانتو و كلاه براي تكميل ...
12 آذر 1392

استخر بادی زهرا خانوم

سلام عزیز دلم خوبی؟ دختر قشنگم پریشب(شب جمعه) خونه مادرجون بودیم که ساعتهای ٩ دایی احمد و زن دایی از حرم اومدن اونجا. دست دایی یه نایلون بود بهم داد و گفت ایت هدیه ی فاطمه(دخترش) است به زهرا خانوم.البته فاطمه طفلکی خواب بود و از دو دنیا بی خبر. من هنوز داشتم تشکر میکردم که زن دایی جون سریع از دستم گرفتش و شروع کرد به باز کردن. دایی گفت چرا اینجوری میکنی بزار خودش باز کنه گفت ما این حرفها رو با هم نداریم میخوام ببینم سالمه یا نه اخه اونجا نگاه نکردیم. وقتی باز شد دیدم به به یه استخر بادی قارچی خوشکل و ناز واسه زهرا گلی من. بابا ابراهیم و دایی احمد  با تلمبه شروع کردن به باد کردنش. وااای چقدر بهشون خندیدیم یه ساعت داشتن زور...
9 آذر 1392

سونوی ماه هفتم بارداری

سلام دردونه مامان چطوری عزیز دلم دخترم امروز صبح با بابا ابراهیم رفتیم سونوگرافی.ساعتهای ٩:٣٠ رسیدیم تا ١٠:٣٠ معطل شدیم تا نوبتم شد. رفتم داخل،خانوم دکتر مانیتور دستگاهش رو برگردوند تا تو رو بهم نشون بده اما نسبت به قبلا تصویر خیلی نامفهوم بود. وقتی از خانوم دکتر پرسیدم گفت هر چی بچه بزرگتر میشه تصویرش مبهم تر میشه چون تمام فضای رحم رو پر میکنه. من که منتظر بودم تا تو ماه نهم از خانوم دکتر فیلم جنینیت رو بگیرم پرسیدم پس چرا برای فیلم جنینی میگن باید تو ماه نه باشه؟ خانوم دکتر گفت کی گفته من که به بیمارام میگم ماه ٥،یا ٦یا نهایتا ٧. گفتم وااااای من منتظر ماه نه بودم که بچه بزرگ بشه بعد فیلمش رو بگیرم. گفت کاش از من یا منشیهام سوال میکردی. ...
6 آذر 1392

رفتم دکتر

سلام عزیزترینم امروز صبح رفتم دکتر.صدای قلب قشنگت رو برام گذاشت ماشالله هزار ماشالله بزرگ شدی و قلبت به شدت میزد انگار میخواستی فریاد بزنی:" مامان جون من حالم خوبه نگرانم نباش ." الهی قربون اون قلب کوچولوت برم که صداش اینقدر بهم ارامش میده. بعدش خانوم دکتر یه سونو و ازمایش برام نوشت. ازش در مورد تپش قلبم پرسیدم(آخه چند وقته تپش قلب دارم) گفت اولا ادویه و خصوصا فلفل استفاده نکن بعدش هم برو دکتر قلب. چند وقته چشمهام زود خسته میشه.برای اون هم گفت باید برم پیش چشم پزشک. یکی از داروهام رو هم عوض کرد بجای شربت سانستول قرص مولتی دیلی رو برام نوشت. انشاالله فردا صبح باید برای سونو برم پیش خانوم دکتر سجادی بعدش هم جوابش رو ببرم برای دکترم...
5 آذر 1392

اولین سکسکه دخترم

دختر نازم امروز صبح بعد از نماز وقتی اومدم دوباره بخوابم (تقریبا ساعتهای ٥:٤٥) دیدم شما داری پشت سر هم تکون میخوری. تکونهات تو یه تایمی نظم گرفته بود یعنی اینکه شما نازنین من داشتی سکسکه میکردی. مطمئن نبودم اما بعد دیدم تا حالا حرکاتت همچین نظمی نداشته پس حتما همون سکسکه بوده. الهی مامان قربون اون سکسکه کردنت بشه عزیز دلم. 
4 آذر 1392